X
تبلیغات
Newlife with Holakoueemind - چرا ازدواج، چرا طلاق

Newlife with Holakoueemind

آرشیو نوشتاری استاد عزیز دکتر فرهنگ هلاکویی

800x600

ازدواج، به مجموعه قواعد و قوانینی که جامعه برای برقراری رابطه جنسی بین یک زن و مرد قائل می شود، گفته می شود. بحث ما در مورد تشکیل خانواده است که به دنبال ازدواج می آید. سه چرایی اصلی در زمینه ازدواج وجود دارد:

1)      چرا برخی از مردم تمایل، احتیاج یا توانایی ازدواج ندارند؟

2)       چگونه مردم انتخاب درستی می کنند و آیا دلایل آنها با توجه به نظام خانواده درست است ؟

3)      دلایل غلط در تشکیل خانواده چیست ؟

 

با توجه به آگاهی علمی امروزه می دانیم آدم عادی در شرایط عادی ازدواج می کند.افرادی که ازدواج نمی کنند، به دلیل آسیب دیده بودن فرد است. باز به همان دلایل آدم عادی مایل است فرزند داشته باشد و در نتیجه باز هم فرد آسیب دیده بچه نمی خواهد.

بحث امروز ما راجع به خانواده هسته ای است، خانواده ای که از پدر و مادر و بچه ها تشکیل شده است. ما درباره خانواده گسترده بحث نمی کنیم، خانواده گسترده از نظر افقی عمو و عمه و خاله و دایی را در بر می گیرد و از نظر عمودی پدر بزرگ و مادربزرگ و نوه و ... را در بر می گیرد، که  موضوع بحث ما نیست. در خانواده هسته ای همه افراد خارج از مجموعه پدر، مادر و فرزندان غریبه اند و خارج از محدوده خانواده اند و نه حقی دارند و نه تأثیری. این نوع خانواده (هسته ای) تنها نوع خانواده است که می تواند انسان را به رشد و تکامل برساند و او را به هدفهایش برساند. نکته دوم اینکه تنها در این نوع خانواده است که امکان رشد فرزند سالم وجود دارد.

به دو نکته توجه نمایید اگر هر دلیلی به عدم ازدواج دارید باید به این نکته توجه کنید که آن دلیل می توانسته تمایل شما را به تشکیل خانواده ضعیف کند.دوم اینکه اگر این حس در شما نیست( دلیلی جهت عدم انجام ازدواج) تمایل شما برای ازدواج بسیار زیاد است و خود مشکلات خود را به همراه دارد.

دلیل اینکه افراد نمی خواهند ازدواج کنند آن است که:

1)       افراد خود در خانواده ای بزرگ شده اند که رابطه میان پدر ومادر یا اعضای خانواده خیلی بد بوده است. از نظر علمی گفته می شود که اکثر افراد چنین تجربه هایی داشته اند. اما همان خانواده ها نیز لحظات خوبی داشته اند بنا براین افراد ازدواج می کنند به این امید که آن لحظات بد را در زندگی شخصی خود تجربه نکنند.

2)      ما کودکی بدی داشته ایم. مثلاً فرد مرتب مریض شده است. یا به خاطر  رفتار خواهر و برادر و یا محیط آموزشی بوده است. حتی ممکن است این کودکی بد ناشی از یک شنیده باشد مانند آنکه گفته اند که پدر بچه را بد تنبیه می کند در حالی که حتی پدر فرد وی را تهدید به زدن هم نکرده است ولی کودک از این ترس درونی بسیار آسیب دیده است. یا شاهد کتک خوردن یک کودک ازپدرش بوده است. مطالعات انسانی نشان داده است که کودک انسان مکانیزمی را درون خود دارد که اگر قرار باشد انتخاب نماید بین اینکه من کودک بدی هستم ولی پدر و مادر خوبی دارم تا اینکه من کودک خوبی هستم و رفتار پدر و مادرم غلط است؛ همواره انتخاب اول را انجام می دهد.توجه داشته باشید که کار پدری و مادری مانند رانندگی است و نمی توان گفت که اگر پدر و مادر من هزار کار خوب کرده اند لذا یک کار بد هم کرده اند، در نتیجه اشکالی ندارد. بلکه مانند آن است که شما سالها خوب رانندگی کنید اما با اولین غفلت در رانندگی دچار آسیب می شوید. مکانیزم ما حتی می تواند آن باشد که کودک دیگران را دوست داشته باشیم بدون اینکه خود بخواهیم با ازدواج کودکی داشته باشیم چرا که مال ما نیستند و ما در قبال آنها وظیفه ای نداریم.

3)      ناراحتی و نارضایتی از جنسیتمان دلیل بعدی است.دلیلش می تواند توقع بیجای پدر و مادر باشد مانند آنکه به دختری گفته اند پدرت (پدربزرگ و مادر بزرگ و ...) خیلی پسر می خواست ولی تو دختر شدی و کودک تصور می کند که دست خودش بوده که پسر یا دختر شود و مسئول و مقصر ناکامی خواسته دیگرات اوست. محیط اجتماعی منشاء دیگری است که به شما درباره خوب یا بد بودن جنسیتتان پیام می دهد. وقتی شما با جنسیتتان مشکل دارید با نقشی که برای شما در نظر گرفته شده هم مشکل دارید و لذا نقش اجتماعی وابسته به جنسیت عامل سوم نارضایتی از جنسیتتان است.

4)      رابطه جنسی یک رابطه برابر نیست. در اربطه جنسی، مرد با چیزی ارتباط می یابد که مال او نیست و زن در این رابطه باید کسی را به درون و وجود خود راه دهد درونی که خود حتی به آن دسترسی ندارد لذا همواره در حیواناتی که آناتومی شبیه انسان دارند ماده همواره در حال فرار از موجود نر است. ضمن آنکه این زن است که حامله می شود، حاملگی ابتدا تمام بدنش را و سپس تمام زندگیش را دگرگون می کند ولی مرد پس از رابطه جنسی زندگیش تغییری نمی کند بنابراین می بینید که پذیرفتن نقش مرد بسیار راحتتر از نقش زن است و هیچ محدودیتی ایجاد نمی کند.چه از لحاظ زمان رفت و آمد به اجتماع، چه هتک حرمت چه حتی فرزندآوری .

5)      وقتی ما از جنس مخالف بدمان بیاید می تواند ناشی از رفتاری بوده باشد که برادر یا خواهر ما از جنس مخالف با ما در کودکی داشته اند و در نتیجه ناخواسته ما آن را تعمیم داده ایم و عنوان می کنیم که من پسر از دخترها بدم می آید یا من دختر از پسرها و این ناشی از غفلت پدر و مادر است .

6)      فرد بیمار روانی است.

7)      بسیاری از ما داشتن بچه را به خاطر مسئولیت و انتظارات اطرافیان از ما در خصوص بچه داشتن را دوست نداریم.فکر شما و ذهنیت شما مسأله بعدی است یعنی بسیاری از مردم این تصور و احساس را دارند که با ازدواج یک سری از چیزهای خوب تمام می شود.در خصوص بچه هم همین طور است. بنابراین افراد عنوان می کنند فعلاً از زندگیمان لذت را ببریم و وقتی مسافرتهای زیادی رفتند و حس کردند برای بچه دار شدن دیر می شود اقدام به بچه دار شدن می نمایند.در حالی که شما اگر آگاهیهای لازم، مهربانیهای لازم و امکانات را دارید، داشتن و بزرگ کردن بچه یکی از بهترین انواع زندگی است که شما می توانید داشته باشید. این زندگی هراه با شور و شوق و رشد و بازگشت به کودکی و چالش ناشی از تربیت فرزند می باشد.

8)      بسیاری از مردم، بدبین و نگرانند و بنابراین داشتن بچه و ازدواج با طرز فکر و نگرش این افراد سازگاری ندارد.

9)      بسیاری از افراد فکر می کنند ازدواج یعنی زندان و این گفته که معمولاً افراد متأهل عنوان می کنند که ما اصلاً جوانی نکردیم و حالا که فرزندانمان بزرگ شده اند می خواهیم جوانی کنیم و جوانی یعنی خریت و حماقت که تا به حال در زندگی ما نبوده و حالا می خواهیم این کار را انجام دهیم.این مسأله را با جملاتی مانند اینکه حالا می خواهم خودم را بشناسم یا برای خودم زندگی کنم به این مسأله اشاره می کند.سالها تجربه من با جوانها من را به این نتیجه رسانده که اگر جوانانی که از حداقل بلوغ فکری و فیزیکی  برخوردارند و واقعاً همدیگر را دوست داشته باشند و با هم هستند مثل دو دانشجوی 25، 26 ساله؛ ازدواج کنند، به چنان آرامش و سلامتی می رسند که باعث پیشرفت خوب آنها در زندگیشان در بسیاری از ابعاد می شود هر چند که با سن کم نه می توانند  جشن بزرگی بگیرند و خانه و زندگی درستی داشته باشند و از این لحاظ در مضیقه خواهند بود.اینکه با فکر مجلل بودن عروسی یا داشتن خانه یا استقلال مالی داشتن( حتی در صورتی که پدر و مادر تا حدودی قادرند در هزینه ها به آنها کمک کنند، نیازی به داشتن استقلال مالی کامل نیست.) ازدواج را به تأخیر بیندازند، حماقت محض است.

10)   به بهانه تحصیل نمی خواهیم ازدواج کنیم.

11)  شغل و کار و درآمد مورد یازدهم است. این مسأله بیشتر در آقایان شایع تر است. سعی می کنند شغل و درآمد بهتری داشته باشند تا با کسی که از او به نحوی بالاتر است ازدواج کنند و درآمد بیشتر به عنوان وجهه و برگ برنده آنها در این انتخاب خواهد بود. مثلاً قصد دارند با خانمی بسیار زیباتر از خود ازدواج کنند.انتخاب درست آن است که شما با فردی مناسب و نه فردی که الزاماً بهترین قیافه را داشته باشد یا خانواده اش صاحب منسب یا نفوذ اجتماعی بالا داشته باشد، ازدواج کنید.

12)  موقعیت و مقام. فرد تصمیم می گیرد تا زمانی که در شغل خودش به جای بالایی نرسیده دست به کار دیگری مانند ازدواج نزند و سعی می کند تمام تلاش و تمرکز خود را بر روی شغل و هدف شغلیش می گذارد و می گوید اگر مثلاً مدیر بخش خودم شدم آنگاه ازدواج خواهم کرد.وابسته کردن یک کار به کار دیگر بسیار غلط است مانند اینکه شما برآورد کنید که در طول سال چقدر از هر ویتامین را نیاز دارید و برنامه غذایی خود را به نحوی تنظیم کنید که در ماه اول تمام احتیاج یک ساله بدن خود به انواع ویتامینها را مصرف کنید و در ماه بعد کل میزان نیاز بدن به پروتئین را و ... مشخصاً شما با این برنامه از پای درخواهید آمد. اینکه در جامعه ما عنوان می کنند اول درست را بخوان بعد برو سربازی و بعد کار پیدا کن و بعد ازدواج کن و ... گرفتاری فرهنگی جامعه ماست.

13)  ترتیب تولد. مطالعات نشان می دهد که اگر بچه اول باشید شما خیلی به تولد بچه های بعد حسودی کرده اید و حرص خورده اید. یا اگر بچه آخر باشید چون همه چیز را برایتان آماده کرده اید دچار ضعف و زبونی می شوید. چرا که هیچ وقت بزرگترها به او اجازه نداده اند خودش تصمیم بگیرد و امتحان کند. به همین دلیل کودکی از نظر بچه های آخر مترادف ضعف و زبونی است و در نتیجه از بچه داشتن بیزارند. به همین دلیل پدر و مادرها نباید اجازه بدهند هیچ کودکی نقش پدر یا مادر را برای خواهر و برادر کوچکتر خود ایفا کند.

14)  تنوع پرستی معضل بعدی است. فرد به یک زن یا مرد قانع نمی باشد

15)  زیاده خواهی و حرص. مطالعات نشان می دهد انسان موجودی ناراضی است و لذا مثلاً فرد دوست دارد 5 زن داشته باشد، یکی برای مهمانی . یکی برای درآمد و ثروت زیادش و ... این مسأله تا بدانجا می تواند ادامه یابد که فرد در شب عروسی با دیدن مهمانان با خودش فکر می کند راستی اون هم بد نبودا ...

16)  ترس از اشتباه و شکست و طلاق مشکل بعدی است. باید دانست برخی پیروزیها و موفقیتها تنها با انجام اشتباه به دست می آیند. از همه اینها گذشته ازدواج ارتباطی است که به دلیل ماهیت خود می تواند به هم بخورد و موفقیت آمیز نباشد. حتی از نظر تکنیکی می گویند اگر کسی هستید که توانایی طلاق و جدایی را ندارید، به ازدواج فکر نکنید چرا که تمام پارامترهای این رابطه قابل کنترل نمی باشد.همچنین اگر با تصور اینکه اگر فرزند شما بمیرد دیگر قادر به ادامه زندگی نیستید به بچه دار شدن نباید فکر کرد.

17)  ترس از تغییر در دگرگونی و نظر ما عامل بعدی است. بسیاری از افراد از این مسأله می ترسند که اگر با معیارهای کنونی خود دست به انتخاب زدید و شش ماه دیگر نظرات شما و معیارهای شما برای ازدواج تغییر کرد چه باید بکنید یا اگر با معیارهای کنونی نزدیک ترین گزینه فرد X می باشد و شش ماه دیگر فرد Y پیدا شد که بسیار به معیارهای شما نزدیکتر باشد، آن وقت از این مسأله حسرت خواهید خورد. دو نکته در این خصوص وجود دارد اول آنکه همیشه این احتمال هست اما با انتخاب موضوع منتفی می گردد. مثلاً روزی که خانه ای می خرید شما از بین خانه های متفاوت دست به انتخاب می زنید ولی بالاخره زمانی که خانه خود را خریدید الزاماً بهترین خانه را نخریده اید چه بسا روز بعد از معامله خانه ای ارزانتر شیک تر و ... را دیدید. لذا بسیاری از زنان و مردان هستند که با توجه به این فکر غلط اینگونه به پیش می روند که می خواهند با تمام زنان و مردان آشنا شوند و سپس بهترین را انتخاب کنند که چنین امکانی برای فرد وجود ندارد. بنابراین این احتمال وجود دارد که نظر شما عوض بشود، بشود بعد از انتخاب دیگر مهم نیست ممکن است پشیمان شوید. از نظر روانی مقایسه حالات اکثر اوقات اشتباه است مثلاً مقایسه بین مزه غذایی که امروز شما خوردید با غذایی که  یک سال پیش خوردید شما دارید بین یک واقعیت (مزه غذا) و خاطره ای که از یک غذا را دارید مقایسه می کنید نه مزه دو غذا را. توجه کنید اگر مقایسه، شما را به اینجا برساند که فلانی از همسر من 30 تا 40 درصد بهتر است و انتخاب او درست تر بود، شک نکنید که مقایسه شما غلط است چرا که اعداد برتری دهی در حد 30 تا 40 درصد را ذهن شما ساخته اند. بنابراین اگر زن هستید همه مردها و اگر مردید همه زنها پس از ازدواج برای شما جنسیتشان را از دست می دهند و فقط برای شما یک انسان هستند. درست مثل کسی که بچه ای دارد و او را به مهدکودک می فرستد ظهر به دنبال بچه خود می آید و نمی گوید که بگذار یک بچه دیگر را که سفید تر و تپل تر او سالم تر است را انتخاب کنم بلکه فقط بچه خود را می خواهد.

18)  نگرانی شما از اینکه فرد مقابل شما عقیده و نظرش نسبت به شما تغییر کند و دیگر به شما علاقه ای نداشته باشد، عامل بازدارنده بعدی از ازدواج است. بنابراین بهترین کار این است شما به هنگام آشنایی عیوب خود را 10 تا 209 درصد بدتر به او بیان کنید و خوبیهای خودتان را هم 10 تا 20 درصد کمتر جلوه دهید تا پس از ازدواج فرد مقابل جا نخورد از مواجهه با خود واقعی شما در حالی که در فرهنگ ما این مسأله کاملاً بر عکس است عیوب خود را پنهان می کنیم و خود را بیش از آنچه هستیم خوب نشان می دهیم.

19)  گرفتاری فامیلی. مانند ذهنیت بدی که زنان به درست یا غلط از عمه خود به واسطه مادر خود دارند. یا مثلاً یکی از اقوام چیزی را در جمع خانواده شما بیان کرده که منجر به از دست رفتن آرامش خانواده شما شده و ترس شما از وجود چنین فردی در فامیل همسر خود دارید و به همین دلیل قید ازدواج را می زنید. بنابراین خیلی از پسرها و دختران ازدواج را دوست دارند اما حواشی آن، آنان را می ترساند مانند این دستورات مادر به فرزندش که عمه و عموهای همسرت را دعوت کن و خانه پدربزرگش برو ... مسأله روانی در ذهن جوانان ایجاد می کند. با خانواده فلانی بروید تفریح، چی بپوشید و غذا چی درست کنید و ...

20)  روابط قبلی مانع از ازدواج شما می شود. شما به علت رابطه عاطفی قبلی و یا ازدواج قبلی خود چنان آسیب دیده اید که حتی خطور این فکر که مجدداً به رابطه ای عاطفی روی بیاورید یا ازدواج کنید روان شما را به هم می ریزد.

حال به ذکر دلایل درست ازدواج می پردازیم :

1)      عشق: روزی که دو تا انسان به مرحله عشق می رسند، می خواهند ازدواج کنند. توجه کنید که بایستی درک درستی از عشق داشت چون ما یک انسان بیمار(از نظر سلامت روانی) داریم که حالتی تند و شدید را در خودش احساس می کند و آن را عشق می داند. دوم آنکه انسانهای موجود در ابطه سالمند اما نوع ارتباط، بیمارگونه است و عشقهای حاصل بیمارگونه هستند و تا حدودی شبیه اعتیاد می باشد. بنابراین همانگونه که یک جراح مغز توانایی هایی دارد عاشق نیز خصوصیاتی را داراست. هرکسی عشق را به گمان خود تفسیر می کند و در دنیای علم بسیار بر روی این احساس تند و شدید مطالعه شده است و می دانیم در طول تاریخ این عشق از زمین دزدیده شده و به آسمان برده شده است و این عشقی که مفهوم انسانی دارد به یکباره جایگاه روحانی و انسانی و مذهبی پیدا کرده و غالب اوقات با واقعیات ارتباطی ندارد و اگر هم داشته باشد به درد پسر و دختر امروزه نمی خورد. مهم است که بدانیم علاقه ای که پسر و دختر در حالت معمولی و عادی به هم پیدا می کنند علاقه ای است که از مرحله خوش آمدن و دوست داشتن می گذرد و بعداً به مرحله عشق می رسد. عشق یک ظرفیت، آمادگی و یک هنر محسوب می شود. این مطلب را باید در نظر داشت که عشق بایستی در وجود فرد رشد کرده باشد تا بتوان رابطه عاشقانه برقرار کرد مانند آنکه فرد لازم است فارسی بداند تا بتوان با او راجع به چیزی بحث کرد و در نتیجه این تصور که عشق در وجود ماست غلط است. بنابراین آنچه که در رابطه بین زن و مرد ایجاد می شود ترشح دوپامین مغز است که احساسی تند و آتشین را در رابطه بین افراد ایجاد می کند و اگر بار اول این اتفاق بیفتد این احساس ناشی از ترشح دو پامین تا یک سال است و بعد مرتباً کاهش می یابد و در نهایت از بین می رود. تعریف عشق آن است که عشق یک احساس و هیجانی است و این احساس و هیجان عالی نتیجه آگاهی و شناخت است. لازم به ذکر است که این احساس یگانه و ویژه ناشی از شناخت ما را به جایی می رساند که راحتی فرد مقابل، پیشرفت او، آرامش او، کار او، سلامت او و خوشبخی او و ناراحتی او و من یکی است و دو طرفه است وهر یک از ما این احساس را داشته باشد، دیگری نیز خواهد داشت. توجه کنید که میزان شناختی که منجر به عشق گردد حاصل از حداقل 500 ساعت صحبت دو نفر است و در نتیجه بین دو نفر راجع به موارد بسیار زیادی بحث می شود. همچنین توجه کنید که جواب این پرسش که من کیستم این است که من یک خبرم در خودآگاه که مقدار زیادی از انرژی روانی متوجه اوست. بدین معنی که شما همواره از خود خبردارید. مانند من خوشحالم. من گرسنه هستم. من خوابم می آید. من سردرد دارم و ....

توضیحات زیر جهت تکمیل متن الزامی است:

اولین توضیح در مورد تعریف خود هست. هر گاه از شما بپرسند که حالت چطوره ؟ شما می توانید پاسخ بدهید که خوشحالم، ناراحتم، تشنه هستم ، خوابم می آید و ... به همین خاطر هست که چون شما همیشه از خودتون خبر دارید و می تونید وضعیت روحی و فیزیکی خودتون را توضیح بدید خود را این طور تعریف می کنید که من : ((خبری است در خودآگاه که بخش زیادی از انرژی روانی فرد را به خودش اختصاص داده است.))

توضیح دوم را لازم می دونم در خصوص شناخت منجر به عشق بدم. شناخت جهت ازدواج یا به طور کلی شناخت انسانها از طریق زیر قابل امکان هست که: ابتدا باید خودتون را بشناسید و بدونید که کی هستید و چی می خواهید و سپس به شناخت افراد دیگر بپردازید. برای همین در شناخت خود همواره باید به دو سئوال پاسخ داد:

1)      چرا من فلان کار را کردم در حالی که نباید می کردم و از اون مهمتر چرا فلان کار را نکردم در حالی که باید می کردم ؟

2)      دلیل حال روحی من در هر لحظه چیست. اگر من فرضاً از شنیدن خبری احساس خوشحالی کردم یا فلانی داخل شد، مضطرب شدم یا دوست ندارم فلانی را ببینم و ... را پاسخ داد .

ضمناً نیازها و احتیاجات افراد تا حدود زیادی مشخص کننده نوع  رفتارهای آنهاست.

بدیهی است که اگر شما بدون شناخت  انسان و دلیل و چرایی حالات و رفتارهاش بخواهید به این سئوالات پاسخ بدید به احتمال زیاد پاسخهاتون غلط هست لذا شما اول باید با چند کتاب، دو یا سه جلد کتاب در زمینه مقدمه روانشناسی آشنا بشید. و سپس بر اساس علاقه شمابه زمینه ای خاص و جهتی که کتاب به شما داده به کتابهای دیگری مراجعه کنید مثلاً به رفتارشناسی علاقه پیدا می کنید یا اختلال شخصیت یا ...

توضیح سوم را باید در تکمیل مورد بالا بیان کنم که انسانها حداقل از 5 لایه شخصیتی برخوردارند که در برخورد با افراد مختلف شما لایه های شخصیتی متفاوت را می بینید یعنی مثلاً در برخورد دو نفر غریبه افراد لایه های سطحی و بیرونی خود را نشون میدن. برای همین هست که اگر فرضاً در خیابان کسی به شما تنه می زنید و عذرخواهی می کنید شما می گویید خواهش می کنم چون دو لایه سطحی روانی شما با هم در حال ارتباط می باشند اما اگر در خانه خواهر یا برادر شما به شما بخورند بدون معطلی به او می گویید مگر کوری و علت بی ادبی شما نسبت به برادر یا خواهرتون نیست بلکه علت این هست که به علت گذراندن زمان زیادی با هم شما دارید با لایه های روانی درونی تر که به خود واقعی شما نزدیکتر هست حرف می زنید. برای همین آقای دکتر هلاکویی عنوان می کنند که برای شناخت باید صمیمیت ایجاد شود. و صمیمیت یعنی اینکه شما خود واقعی را نشون بدید بدون اینکه ترس از قضاوت دیگری داشته باشید. به همین علت هست که آقای دکتر در جایی دیگر عنوان می کنند که شما اگر برای آشنایی می توانید سه تا دو ساعت همدیگر را ببینید یا یک 6 ساعت، آن 6 ساعت بهتر است چرا که فرد در زمان طولانی توانایی نقش بازی کردن را ندارد و حداقل لایه ای درونی تر را نیز می بینید یا حتی زمانی که رابطه جدی تر شد یک صبح تا شب را با هم بگذارنید. و در مجموع حداقل دو سوم زمان آشنایی شما دیداری باشد چرا که زبان بدن حرفهای بسیاری برای گفتن دارد.در این ارتباط آقای دکتر مجد در یکی از سخنرانیهاشون اعلام کردن که شما 10 تا 10 ساعت باید با هم حرف بزنید و مثلا آقا برن خونه خانوم و با حضور خانواده طرف مقابل 10 ساعت با هم باشند.

 

روزی که شما عاشق کسی می شوید او نیز در خودآگاه شما قرار می گیرد و در نتیجه به نوعی شما همواره به او فکر می کنید که در نتیجه او نیز نه به اندازه خودتان بلکه به مقدار زیادی در خودآگاه شما جای می گیرد و در خودآگاه شما می نشیند و انرژی روانی زیادی از شما را به خود اختصاص می دهد.این حال، حال عشق است.

توجه داشته باشید در نیمی از افراد زمینه اولیه جهت رشد عشق وجود ندارد و در بسیاری از کسانی که به دنبال عشقند شما می توانید اختلال شخصیت مهر طلبی را مشاهده نمایید.که دلیل اصلی تلاش آنها جهت یافتن عشق، خشکی وجود و عدم وجود زمینه لازم جهت بروز و پرورش این خصوصیت می باشد.توجه کنید بارها پیش آمده وقتی از کسی می پرسید چرا عاشق همسرتان شدید به شما می گوید که مثلاً از بوی عطرش خوشم آمد یا نامش را دوست داشتم یا ... و نمی تواند دلیل منطقی ناشی از شخصیت وی به شما ارائه  نماید. همچنین توجه داشته باشید که عشق در چارچوب اخلاق و عقلانیت قابل تعریف است و یک انسان عاشق باید عاقل و با اخلاق باشد و نمی توان پذیرفت زن و مردی که در رابطه ازدواج با دیگری هستند به هم عشق بورزند چرا که خارج از چارچوب اخلاق خواهد بود.

2)      رشد و تکامل دلیل دوم است. توجه به این نکته که انسان موجودی است که بایستی جهت حفظ بقای خود تعادل و توازن را در زندگی خود برقرار کند یک مسأله حیاتی است و دوم اینکه انسان تنها موجودی است که بایستی جهت تکامل خود، اگاهانه تعادل و آرامش خود را برهم بزند. توجه کنید که انسان بدون رشد کردن دچار افسردگی و سرخوردگی می گردد. به همین جهت است که بشر به گونه ای برنامه ریزی می کند که وقتی کودک وی در کلاس اول دبستان حضور یابد و تمامی مواردی را که باید بیاموزد، آموخت؛ آنگاه آگاهانه آرامش او را به هم می زند و او را به کلاس دوم می فرستد و او را در معرض این اضطراب مواجهه با چیزی جدید و ناشناخته قرار می دهد تا رشد کند. همیشه ازدواج بایستی درهای رشد و تکامل را به سوی شما باز کند. به همین جهت اگر شما وارد رابطه ای شوید که در آن متوقف شوید یا به عقب بازگردید غلط و اشتباه است. مثلاً اگر ازدواج شما منجر به آن گردد که شما در زمینه کاری یا تحصیلی پیشرفتی نکنید یا از نتیجه گرفتن از تحصیلات خود سرباز زنید، این رابطه غلط است. به همین دلیل است از آنجا که خانمها پس از ازدواج متوقف می شوند و رشد نمی کنند و از فعالیتهای اجتماعی باز می مانند منجر به آمار دو برابر افسردگی در خانمها می شود به نسبت آقایان. توجه به این نکته الزامی است که درست است که کودک انسانی پس از تولد به مراقبت تمام وقت یک نفر تا 2-3 سالگی نیاز دارد اما در این فاصله 2-3 سال نیز مراقب او(اغلب اوقات مادر) از برخورد با هیجانات او، گرفتاریهایی که او می آفریند و چالشی که در امر تعلیم و تربیت فرزند ایجاد می کند آموزشهای گسترده ای را در خصوص نحوه برخورد با رفتار کودک انسانی می اموزد لذا در این فاصله این والد مراقب نیز رشد کرده است. اما اگر این والد مراقب به بهانه رشد فرزند خود از 3 سالگی به بعد خود را از انجام فعالیتهای اجتماعی دور نگه دارد به خود خیانت کرده و موجب افسردگی خود خواهد شد چرا که از این سن به بعد نیاز کودک به مادر و مراقب کاهش می یابد و محیط لازم جهت رشد و تکاملش به خانه محدود نخواهد شد پس ضروری است که به بازی فداکاریهای غیر لازم و به نحوی سر باز زدن از رشد خود به بهانه اداره امور خانه و تربیت کودکان خاتمه داد.

3)      سلامت فیزیکی وروانی فرد حفظ شود.  قرار نیست در رابطه درست ازدواج شما تحقیر شوید، در جنگ و جدال با همسر خود باشید، یا این رابطه به اضطراب و خشم منجر شود یا در صورت بیمار شدن پول کافی جهت درمان وجود نداشته باشد. اگر در رابطه ازدواجی سلامت فیزیک و روان شما بهبود نیابد رابطه درستی نیست حال اگر ناخودآگاه یکی از افراد تشویق به پرخوری در همسر خود نمود و بدین وسیله حتی سلامت فیزیکی همسر خود را به خطر انداخت آنگاه این رابطه نیاز به بازنگری دارد.

4)      خوشبختی دلیل دیگر ازدواج است. توجه کنید این جمله که فرد به خانه بخت برود از این ذهنیت غلط ناشی می شود که شما فرد بدبختی هستید و در این رابطه به یکباره با ازدواج با فرد دیگری که احتمالاً او نیز بدبخت است، خوشبخت می شوید. این ذهنیت غلط و نارواست و ذهنیت درست آن است که شما که فردی خوشبخت هستید با فرد خوشبخت دیگری ازدواج می کنید و در تداوم خوشبختی خود و او می کوشید. نکته ای که در این بین باید آن را مد نظر قرار داد آن است که ملاک خوشبختی میزان موفقیت و محبوبیت شما در شغل و اجتماع نیست. ممکن است شما فردی معتبر در زمینه تحصیلی خود باشید و دکترای تخصصی رشته خود را داشته باشید اما خوشبخت نباشید می توان به شما لفظ برنده را داد اما نه لفظ خوشبخت را. خوشبختی بحثی طولانی است که در سمینار خوشبختی توضیح داده شده است.

5)      تشکیل خانواده. دلایل متفاوت و متعددی هم از نظر علوم مختلف مانند ژنتیک و فیزیولوژی و فلسفه گرفته تا هنجارهای اجتماعی که بیان می کند این مدل زندگی است بر تشکیل خانواده تأکید می کند. همچنین مطالعات نشان می دهد افرادی که تصمیم به تجرد و عدم تشکیل خانواده می گیرند از تصمیم خود پشیمان و ناراحت می شوند.  

6)      احتیاج .مهمترین موضوع و دلیل ماندن در رابطه زناشویی است. نیازها به سه دسته تقسیم می شوند که شامل نیازهای فیزیکی، روانی و اجتماعی می باشد. هر نیاز باید به درستی و اندازه پاسخ داده شود. اگر شما و همسرتان بتوانید نیازهای فیزیکی و روانی یکدیگر را به درستی و اندازه پاسخ دهید هم می توانید زندگی را به درستی اداره کنید و هم اینکه برده اید. توجه کنید که یک گرفتاری فرهنگی به ویژه در میان آقایان وجود دارد که به دنبال دختر و زنی هستند که نیازهای متعددی داشته باشد و آنها بتوانند تمام نیازهای او را برآورده کنند و اینگونه مورد پرستش زن قرار گیرند و زبانزد فامیل قرار گیرند. زندگی مانند یک بازی تنیس است که وقتی بازی جالب و قابل تماشا خواهد بود که دو بازیگر به اندازه هم تلاش کنند.

7)      جهت و هدف. ما در ازدواج هدفهای تازه، موضوعات تازه و انرژی تازه پیدا کنیم. مثلاً بر اثر ازدواج درآمد هر دو فرد با هم جمع می شود در حالی که به دلیل با هم زندگی کردن خرج زندگی به اندازه زمان مجردی نیست. توجه به این نکته ضروری است که دو چیزی که شما را در بزرگسالی می سازد یا ویران می کند، روابط ما و شغل ماست. بنابراین قرار نیست پس از ازدواج شغل مان را (عموماً در خانمها) در صورت برآورده شدن نیازهای مالی توسط همسر، کنار بگذاریم. این طرز فکر از نکوهش کار و نسبت حمالی به کار دادن ناشی می شود. توجه کنید که کنار گذاشت کار ضربه ای به رشد خود شماست. مثالی که در این زمینه می توان زد به این گونه است که شما علایقی فرضاً به موسیقی یا ورزش داشته اید و حال پس از ازدواج، امکانات برای شما فراهم شده و هر دو، سه سال یکی از اهدافتان را دنبال می کنید. توجه کنید که شما در اثر ازدواج باید در تمامی زمینه ها پیشرفت کنید نه اینکه اگر بعد از 10 سال زندگی مشترک متوجه شوید که اگر ازدواج نمی کردید، پیشرفتتان در تمامی ابعاد زندگی، بیش از آن بود که امروز در اختیار شماست.ازدواج باید علاوه بر هدف به شما جهت حرکت را نیز بدهد. نه تنها جهت و هدف تازه باید در ازدواج برای شما ایجاد شود بلکه باید دو چیز مهمتر را نیز بدهد و آن مقصود و معنی دادن به زندگی شماست.  

8)      بچه دار شدن.

9)      ظاهر و زیبایی. میل بشر به زیبایی دلیل ازدواج می تواند باشد. در موسیقی، شعر، طبیعت و بسیاری موارد دیگر وجود تناسباتی که برای بشر قابل فهم است منجر به زیبا خواندن آن مسأله می گردد. برای همین است که همه انسانها به کودکان توجه خاصی نشان می دهند چرا که ابعاد بدن، حرکات و دیگر موارد کودک با توجه به ملاکهای انسانی زیبا هستند حتی در این حد که کسانی که نمی خواهند ازدواج کنند یا بچه نمی خواهند نیز به دلیل همین تناسبها، به نوزادان جذب می شوند. توجه داشته باشید شما نباید با کسی ازدواج کنید که از نظر شما زشت است چرا که زیبایی عادی می شود ولی زشتی خیر. بنابراین کسی را انتخاب کنید که از نظر جنسی، جسمی و ظاهری جذب او می شوید.

10)  پیشرفت. توجه کنید که بر اساس دسته بندیهای جامعه شناسانه، افراد اجتماع به پنج دسته تقسیم می شوند، پایین، پایین- متوسط، متوسط، متوسط-بالا، بالا و تحقیقات جامعه شناسانه نشان می دهد که همواره زنان انتخابی انجام می دهند که با مردی از یک طبقه بالاتر از خود ازدواج کنند به همین دلیل، مرد طبقه پایین و زن طبقه بالا عموماٌ بدون همسر می مانند. توجه کنید که سعی کنید انتخاب شما اینگونه نباشد و شما به فکر این نباشید که دیگران با دیدن همسرتان شگفت زده شوند و بگویند چطور توانسته با فردی که از نظر اجتماعی این قدر از او بالاتر است ازدواج کند، انتخاب فردی همتراز و نهایتاً کمی بهتر منطقی است اما خیلی بالاتر به نحوی که به دسته اجتماعی متفاوتی تعلق داشته باشد، درست نیست. همین که دو نفر انتخاب درستی داشته باشند به خودی خود، پیشرفت خواهند کرد. 

11)  شادی و رضایت و لذت و حظ و کیف.  خصوصیات اخلاقی همسر شما باید به گونه ای باشد که باعث شادی و رضایت و لذت و حظ و کیف گردد که درنتیجه همسر شما بایستی فردی با ذوق و حوصله باشد که از ارتباطات اجتماعی و تفریح و لذت برخوردار شوید و خصوصیات شما نیز باید به صورت متقابل منجر به این مسأله شود.

12)  شباهت. ازدواج باید بین دو انسان شبیه و مانند هم صورت بگیرد. شما باید در کلیات شبیه هم باشید اما می توانید در جزءیات متفاوت باشید. بنابراین ازدواج بین افرادی که خارج از مذهبند، بهره هوشی  یا  برخورداری از زیبایی، فرهنگ، و تفاوت سنی زیاد دارند، توصیه نمی شود. در جزئیات شما باید متمم هم باشید.

13)  انتظار خانواده.

14)  قرار داد اجتماعی. نماد رعایت هنجار اجتماعی است.

15)  استفاده از حقوق اجتماعی. جامعه برای هر فرد حق و حقوقی را به واسطه حضور در جامعه در نظر گرفته است و دو مورد از این حق و حقوق به واسطه  ازدواج تأمین می شود یکی آزادی و دیگری خوشبختی. آزادی در انتخاب و تکمیل یا تداوم خوشبختی با ازدواج.

در طول تاریخ ازدواج هدف بوده ولی درست آن است که ازدواج وسیله ای برای سلامت فیزیکی، روانی و رشد و تکامل در نظر گرفته شود که منجر به تداوم خوشبختی می گردد. و در صورت  به خطر افتادن عوامل فوق می تواند به طلاق منجر شود .

دلایل غلط ازدواج :

1)      بیماری روانی.

2)      اعتیاد و وابستگی. من و شما از نظر رابطه با دیگران در 8 کلاس قرار می گیریم. مرحله اول در زمان تولد است که همزیستی نام دارد. مرحله یک سالگی مرحله چسبندگی است که کودک به یک نفر چسبیده و او را رها نمی کند. مورد سوم در سه سالگی اتفاق می افتد که اعتیاد به حضور فرد دیگر داریم. در 5 سالگی وارد مرحله ای می شویم که عادت نام دارد. در 8 سالگی وارد مرحله پنجم می شویم که وابستگی نام دارد. وابستگی به این معناست که من نیازهای فیزیکی، روانی و اجتماعی را از طریق  تو و تو هم از طریق من نه به شیوه ای مکمل برطرف می نمایی. همچنین احساس و اندیشه من از احساس و اندیشه تو جدا نیست. از نظر روانی قشر بسیار زیادی از مردم تا این مرحله رشد کرده اند و بیشتر رشد نکرده اند. مرحله ششم، در 8 تا 12 سالگی رخ می دهد که جدایی و رهایی است. مرحله هفتم، بین 12 تا 18 سالگی رخ می دهد که استقلال و آزادی است. یعنی در برآوردن نیازهایم مستقل هستم و به کسی برای برآوردن آن نیاز ندارم و احساس و اندیشه من از احساس و اندیشه پدر و مادرم جداست. مرحله هشتم که تا 22 سالگی اتفاق می افتد، Interdependency است که با وجود اینکه فرد مستقل و آزاد است دوست دارد با دیگران باشد. انسانی می تواند ازدواج کند که در کلاس هفتم و هشتم قرار گیرد. ولی کلاس هفتم برای ازدواج چندان جالب نیست چرا که فرد در یک روز ازدواج می کند و در یک روز تصمیم می گیرد که این ازدواج را بر هم بزند و شاید فقط بتواند ازدواج موقت انجام دهد و ازدواج دائم درستی نخواهد داشت. اما فرد در کلاس هفتم بحثش، بحث عشق نیست بلکه فقط بحث برآوردن احتیاج و نیازش است که وی را به ازدواج وا می دارد. متأسفانه بیش از 70% مردم ایران در مرحله وابستگی قرار دارند و بخشی نیز در حالت اعتیاد قرار دارند درست همانگونه که یک فرد معتاد به مواد مخدر به مواد افیونی نیازمند است این انسان نیز یک لحظه بدون زن یا شوهرش نمی تواند زندگی کند. جالب آنجاست که فرد دارای اعتیاد به داشتن همسر فقط همسر می خواهد و برایش مهم نیست که او چه خصوصیات اخلاقی دارد یا ندارد به گونه ای که این فرد به محض آنکه برایش مسجل شود که زندگیش به طلاق می انجامد با وجود اصرار و خواهش از همسرش جهت جلوگیری از طلاق با وجودی که هنوز دادگاه رای به طلاق نداده اما از صدور آن مطمئن است به محض ترک آنجا در صورت آنکه شماره تماسی از کسی داشته باشد، با او تماس خواهد گرفت. این افراد اصلاً نمی توانند بدون تصور نداشتن همسر به زندگی ادامه دهند. در حالی که انسان سالم پس از شکست در یک رابطه ازدواج حداقل تا 10 هفته نمی تواند به هیچ زن یا مردی جهت ازدواج فکر کند.

3)      مسأله جدایی. فرد از خانواده خود جدا شده حال به دلیل مهاجرت یا هر دلیل دیگری فرد تنهاست  و همسرش را به عنوان داروی جدایی می خواهد. جدایی را می توان از طریق ازدواج پایان داد اما راه غلطی است.

4)      مسأله بعدی تنهایی است. تنهایی یعنی فرد بی کس است، فرد خود را بد می داند به همین دلیل خود را تنها می داند و چنین انسانی دیگران را نیز بد می داند و در نتیجه رابطه را نیز بد می داند. حال به تصور رفع تنهایی ازدواج می کنند و پس از ازدواج خود را تنهاتر می بیند.

5)      ناتوانی در ارضای نیازهای فیزیکی و روانی است.  

6)      گمی و گیجی. بین 12 تا 18 سالگی انسان می تواند سر درگم شود. این سردرگمی در صورت ادامه یافتن در بزرگسالی می تواند منجر به زندگی ناموفق فرد گردد حتی در مسائل جزئی مانند خرید خودرو یا چیزهای دیگر.

7)      بچه خواستن.

8)      رقابت و حسادت و احساس حقارت. من اگر ازدواج نکنم، بچه نداشته باشم، از بقیه عقب می افتم.

9)        فشار خانواده.

10)  فشار اجتماعی.

11)  باید و فشار اخلاقی- مذهبی در خصوص مسائل جنسی. 

12)  توهم و توقع. ازدواج را پایان تمام بدبختیها می دانیم.

13)  هوس و میل جنسی. اگر به این فکر می کنید که در رابطه جنسی مرد چیزی را به دست می آورد و زن چیزی را از دست می دهد، حالتان بد است. رابطه جنسی توافقی است که دو انسان با هم انجام می دهند.

14)  تقلید و تلقین.

15)  علاقه شدید دیگری.

16)  فرار. فرار از خانه ،کنترل، از کشور و فقر برای خانمها،

17)  گرفتن انتقام.

18)  بازی و حقه بازی.

19)  آدمهای بدهکار. 

20)  الگو دانستن ازدواج.

21)  ماجراجویی. جهت رویارویی با یک نفر و جنگ و جدل یا کل انداختن با کسی، به ازدواج فکر می کنند.

یک مورد را باید اضافه کنم و آن هم اینکه اگر دقت کنید بین دلایل درست ازدواج و دلایل غلط ازدواج مشابهت هایی وجود دارد مانند بچه دار شدن، انتظار خانواده یا ... که باید گفت این دلایل درست زمانی دلیل غلط ازدواج خواهند شد که تنها دلیل باشند یعنی شما ازدواج می کنید چون فقط بچه می خواهید یا فقط به دنبال رضایت خانواده خود هستید.

موفق باشید.

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1391ساعت 16:38  توسط شیرین  |